داستان این هفته: آب دریاها از عباس معروفی

خرید بک لینک
پیدیاف فارسی     ورد فارسی  متن انگلیسی در این وبلاگتماشای دو فیلم که بر اساس این داستان ساخته شده است:( در آپارات)فیلم اول    فیلم دوم(فیلم دوم دوبله است و فیلم اول به زبان اصلی، در صورتی که توانستم زیرنویس فیلم اول را میگذارم. در ضمن فیلم اول سال ۱۹۶۲ اسکار بهترین فیلم کوتاه را برده است.)--------------------------------------------------------------------------------------------واقعهی پل اوئل کریک*An Occurrence At Owl Creek Bridgeآمبروز بییرسAmbrose Bierceبرگردان از حسن شهباز  ۱مبهوت و محنت زده، به روی پل ایستاده بود و خیره به امواج خروشان مینگریست، زیر پایش الوار راه آهن «آلابامای شمالی» قرار داشت که از اعماق بیشه پیش میآمد و در ژرفای درختان تیره ناپدید میشد و کمی پایینتر با حدود هفت متر فاصله امواج کبود رود سریع و مداوم به روی هم میغلتید و پیش میرفت. دستهایش از پشت به همدیگر بسته شده بود و طنابی سست به گردنش آویزان بود. همه چیز برای اجرای مراسم اعدام آماده بود. چند متر بالاتر از سر او، دو تیر قطور به صورت صلیب به روی هم میخکوب شده و طنابی ضخیم از آن آویزان بود. یکی دو الوار سست، هم از یک جانب نرده پل به سوی دیگر گذارده شده بود تا مرد محکوم از روی آن به ریسمان دار آویخته شود. دو سرباز ارتش فدرال در دو طرف محکوم ایستاده بودند و کمی دورتر سرگروهبانی ایستاده بود که شاید در دوران خدمات کشوری، مقام دهبانی یا بخشداری را داشت. افسری نیز که درجهی سروانی داشت در فاصله ده متری آنها ایستاده بود و ناظر آن صحنه بود دو سرباز، که حکم نگهبانان پل را داشتند، تفنگهای خود را به طور افقی و آماده به کار به سوی دو جانب داستان این هفته: آب دریاها از عباس معروفی...

ما را در سایت داستان این هفته: آب دریاها از عباس معروفی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 156 تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1402 ساعت: 14:50

An Occurrence at Owl Creek Bridgeby Ambrose BierceIA man stood upon a railroad bridge in northe Alabama, looking down into the swift water twenty feet below. The man’s hands were behind his back, the wrists bound with a cord. A rope closely encircled his neck. It was attached to a stout cross-timber above his head and the slack fell to the level of his knees. Some loose boards laid upon the ties supporting the rails of the railway supplied a footing for him and his executioners—two private soldiers of the Federal army, directed by a sergeant who in civil life may have been a deputy sheriff. At a short remove upon the same temporary platform was an officer in the uniform of his rank, armed. He was a captain. A sentinel at each end of the bridge stood with his rifle in the position known as “support,” that is to say, vertical in front of the left shoulder, the hammer resting on the forearm thrown straight across the chest—a formal and uatural position, enforcing an erect carriage of the body. It did not appear to be the duty of these two men to know what was occurring at the center of the bridge; they merely blockaded the two ends of the foot planking that traversed it.Beyond one of the sentinels nobody was in sight; the railroad ran straight away into a forest for a hundred yards, then, curving, was lost to view. Doubtless there was an outpost farther along. The other bank of the stream was open ground—a gentle slope topped with a stockade of vertical tree trunks, loop داستان این هفته: آب دریاها از عباس معروفی...

ما را در سایت داستان این هفته: آب دریاها از عباس معروفی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 71 تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1402 ساعت: 14:50

متـــــن PDFپیالا مُرد نویسنده: اولیویه آدام مترجم: مارال دیداری                    -------------زیادی نوشیده بودم. پیالا[1] مرده بود. همان شب باخبر شده بودم. بچهها طبقهی بالا خوابیده بودند. بعد از شام آنها را سرجایشان خوابانده بودم. احساس بدی داشتم از این که آن بالا در تاریکی اتاق تنهایشان گذاشته و نگاهم را از چهرهی آرام، پیشانی رنگ پریده و دستهای ظریفشان، برداشتهبودم. ماری خانه نبود، جلسه داشت یا کار دیگری، درست نمیدانم این اواخر بیشتر اوقات بیرون بود.صدای تلویزیون قطع بود اما من همه چیز را میشنیدم: گفتوگوها، صداها، لحنها، همه را میشنیدم. پیالا آن جا بود، روی صفحهی تلویزیون، زنده و سالم، ساندرین بونر[2] از او پرسید: «چرا ناراحت است؟» جواب داد «ناراحت نیستم، خستهام.» من هم چند وقتی هست که این سؤال را همین طور جواب میدادم. جلو پنجره ایستادم و لیوانم را تا آخر سر کشیدم. باغچه فقط قطعه زمینی بود پر از گل و لای قهوهای و چسبناک و پستی بلندیهایی که لابه لای آنها تکوتوک علفهای هرز بلند روییده بود. وسط حیاط یک تاب بازی نصب کردهبودم دخترها هیچ وقت از آن استفاده نمیکردند، نمیخواستند کفشهای کتانی قشنگشان را کثیف کنند، چکمه هم دوست نداشتند. باد تندی میوزید. وزش تندباد چند روز پیش شروع شده بود. باد هوا را صاف و تمیز میکرد، شنها را جارو میکرد و آنها را بالای تپههای شنی به پرواز در میآورد. میان کلبههای سفید ساحلی و در طول دریای ناآرام خاکستری که محل تردد لنجهای پر از مسافر بود، در کوچهها میپیچید و سطح پیاده رو، کف کافهها، مغازهها، داخل خانهها و داستان این هفته: آب دریاها از عباس معروفی...

ما را در سایت داستان این هفته: آب دریاها از عباس معروفی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 77 تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1402 ساعت: 14:50

------------------------------------- تجدید دیدارجان چیور  برگردان از  پیمان خاکسار آخرین بار پدرم را در ایستگاه گرند سنترال دیدم. داشتم از خانهی مادربزرگم در ادیرونبک به کلبهای که مادرم در کیپ اجاره کرده بود میرفتم. برای پدرم نوشتم که برای تعویض قطار یک ساعت و نیم در نیویورک توقف دارم و از او خواستم اگر وقت دارد، ناهار را با هم بخوریم. منشیاش برایم نوشت که ظهر درکنار غرفهی اطلاعات منتظرش باشم و درست سر ساعت دوازده دیدماش که دارد از میان جمعیت به طرف من میآید. برایم حکم یک غریبه را داشت – مادرم سه سال پیش از او طلاق گرفته بود و از آن به بعد دیگر با او نبودم. – ولی به محض دیدنش احساس کردم که او پدرم است، آشنایم، آینده و سرنوشتم. میدانستم وقتی بزرگ شوم چیزی میشوم شبیه او، بنابراین مجبور بودم برای برنامهریزی مبارزههای پیش رویم محدودیتهای پدرم را درنظر داشته باشم. مرد درشت اندام و خوش قیافهای بود، از دوباره دیدنش در پوست نمیگنجیدم. به پشتم زد و با من دست داد:«سلام چارلی، سلام پسر، دوست داشتم  میبردمت به باشگاه خودم ولی اون تو خیابون شصت و چندمه، برای اینکه به قطارت برسی باید همین دور و برا یه چیزی بخوریم.»دستش را دور شانهام انداخت و من همانطور پدرم را بوییدم که مادرم یک گل سرخ را. بویش ترکیب پرملاتی بود از ویسکی و افترشیو و واکس کفش و کاموا و ترشیدگی یک مرد کامل و بالغ. دوست داشتم یکی ما را همراه هم میدید. دوست داشتم یک عکس دونفره میگرفتیم. دوست داشتم یک مدرک از با هم بودنمان نگه میداشتم. از ایستگاه بیرون آمدیم و در پیادهرو راه افتادیم طرف رستوران. هنوز برای ناهار زود بود و رستوران هم طبعا خالی. بارمن داشت با مسوول تحویل غ داستان این هفته: آب دریاها از عباس معروفی...

ما را در سایت داستان این هفته: آب دریاها از عباس معروفی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 61 تاريخ: پنجشنبه 16 شهريور 1402 ساعت: 17:31

 “ The last time I saw my father was in Grand Central Station. I was going from my grandmother's in the Adirondacks to a cottage on the Cape that my mother had rented, and I wrote my father that I would be in New York between trains for an hour and a half, and asked if we could have lunch together. His secretary wrote to say that he would meet me at the information booth at noon, and at twelve o'clock sharp I saw him coming through the crowd. He was a stranger to me - my mother divorced him three years ago and I hadn't seen him since - but as soon as I saw him I felt that he was my father, my flesh and blood, my future and my doom. I knew that when I was grown I would be something like him; I would have to plan my campaigns within his limitations. He was a big, good-looking man, and I was terribly happy to see him again. He struck me on the back and shook my hand. “Hi, Charlie,” he said. “Hi, boy. I'd like to take you up to my club, but it's in the Sixties, and if you have to catch an early train I guess we'd better get something to eat around here.” He put his arm around me, and I smelled my father the way my mother sniffs a rose. It was a rich compound of whiskey, after-shave lotion, shoe polish, woolens, and the rankness of the mature male. I hoped that someone would see us together. I wished that we could be photographed. I wanted some record of our having been together.  We went out of the station and up a side street to a restaurant. It was still early, a داستان این هفته: آب دریاها از عباس معروفی...

ما را در سایت داستان این هفته: آب دریاها از عباس معروفی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 56 تاريخ: پنجشنبه 16 شهريور 1402 ساعت: 17:31

متافیزیکِ چاقی جان چیوربرگردان: فرزانه دوستی و محمد طلوعی========================موضوع امروز متافیزیک چاقی است و من شکمِ مردی به اسم لارنس فارنسورث هستم. من فضای تنشم، بین دیافراگم و لگن خاصره و امعا و احشایش اختیار من است. میدانم باورم نمیکنید اما وقتی فریاد تهِ قلب را میشنوید چرا ته شکم را نشنوید؟ من نقش زیادی در زندگیاش دارم مثل هر عضو حیاتی دیگرش و با این که کاری نمیکنم، استقلالم را حاصلِ نیروهای متغایر محیط پیرامونش مثل پول و موهبت ستارهها میدانم. ما در میدلوست متولد شدیم و او در شیکاگو درس خواند. اول در تیم دومیدانی بود (پرش با نیزه) و بعدها تیم غواصی، دو ورزشی که موجودیتم را به خطر میانداختند و نابودم میکردند. من تا چهل سالگیاش یعنی وقتی که دکتر و خیاط من را دیدند، خودم را نشناخته بودم. او سرسختانه از پرداختن به حقوق من سر باز میزد و حدود یک سال به پوشیدن لباسهایی که من را تنگ در میان میگرفتند و به درد و مشقت میانداختند ادامه میداد. من هم به تلافی هر وقت میخواستم زیپش را درمیدادم.اغلب میشنیدم میگفت بعد از نصف عمر دویدن پشت آن تیرک سرکش، حالا محکوم است نصف دیگر عمرش را با شکمی این طرف و آن برود که مثل آلتش خودمختار و بوالهوس است. البته من در موقعیتی بودم که میتوانستم شاهد شهوتبازیهاش باشم اما نمیخواهم از هزارها یا میلیونها باری که شریکش بودم وصفی کنم. من خلافِ شهرتم به کودنی چشم بصیرت دارم و بنابراین جای نگاه به تمرینهای ژیمناستیک به عواقبش چشم داشتم که تا آنجا به گوشم رسیده مالامال از لذتجویی بود. او فکر میکرد زندگی شهوانیاش مجوز ورود او به زیباییهای واقعی دنیا است. رقص در توفان، مثل باران، عقیده اش راجع به رابطهی کامل ب داستان این هفته: آب دریاها از عباس معروفی...

ما را در سایت داستان این هفته: آب دریاها از عباس معروفی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 58 تاريخ: پنجشنبه 16 شهريور 1402 ساعت: 17:31

متن PDF را از اینجا دانلود کنید.   پشت میز نشست. آبدارچی مثل هر روز فنجان چای و روزنامه صبح را کنار دستش گذاشت. خبر اصلی که درشت نوشته شده بود، چندان امیدوارکننده نبود؛ احتمالش را منتفی ندانستهبودند. همین احتمال، ترس به دلش میانداخت. احتمال هر چیزی بیشتر از خود آن چیز ترس دارد، خودش را که میتوانی نشان بدهی و خیال همه را راحت کنی با احتمال این که عاقبت یک روز، بمبی، شهابسنگی، چیزی از آسمان روی سرت خواهد افتاد دیگر هیچ وقت جلوی پایت را نخواهی دید. ورق زد. یکی از خیابانها نشست کرده بود. گودالی بر چهرهی شهر افتاده بود، هر لحظه ممکن بود جایی زیر پایت دهان باز کند و بلعیده شوی. عکسی که از حادثه چاپ کرده بودند چندان واضح نبود و نمیشد از بین آتشنشانها و گروه بیکاران کنجکاوی که اطراف گودال تجمع کرده بودند و به کفشهایشان نگاه میکردند آن رهگذری را که خیابان به درون کشیده بود، پیدا کرد. آگهیها، قیمتها رشد سرسامآوری کرده بودند. قیمتها را نگاه میکرد و متراژ خانهها را و سعی میکرد در ذهنش قیمت یک سال پیش آنها را به یاد بیاورد، معلوم نبود چرا ولی از این کار - مرور گذشتهای که دیگر از دست رفته - آرامشی به او دست میداد که به آن احتیاج داشت. بولوار، طبقه چهارم، بدون پارکینگ، بدون انباری، پنجاه و هفت متر،  قیمت نداشت، هوس کرد ببیند آپارتمان، آن اطراف که خودش مینشست به چه قیمتی رسیده، دستش رفت سمت تلفن و فکر کرد چطور ممکن است دو خانه این قدر به هم شبیه باشند. نگاهش که به شماره تلفنهای زیر آگهی افتاد، صدای زنگ بلند شد. گوشی را برداشت و در حالی که نمیتوانست از شماره تلفنها چشم بردارد توی گوشی گفت بله از آن طرف صدای طلبکاری بلند شد: «در مورد اون داستان این هفته: آب دریاها از عباس معروفی...

ما را در سایت داستان این هفته: آب دریاها از عباس معروفی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 69 تاريخ: دوشنبه 6 شهريور 1402 ساعت: 15:54

صفحه بندی